گرگي در لباس ميش
روزي روزگاري يك گرگ بدجنس براي پيدا كردن غذا دچار مشكل شد. چون گله اي كه براي چرا به آن كوه و چمنزار مي آمد يك چوپان دلسوز و يك سگ دقيق داشت. آنها مواظب هر اتفاقي در گله بودند. گرگ گرفتار شده بود و نم ...
سه پرسش
روزي پادشاهي چنين انديشيد كه اگر همواره مي دانست كارهايش را درست در چه زماني انجام دهد، و سروكار داشتن با چه كساني صحيح و با چه كساني غلط است، و از همه مهمتر اگر همواره مي دانست مهمترين كاري كه بايد ا ...
کک به تنور
روزي, روزگاري كك و مورچه اي با هم دوست بودند. يك روز كك به مورچه گفت «دلم از گشنگي ضعف مي رود.» مورچه گفت «من هم مثل تو.» كك گفت «بريم چيزي بگيريم و شكم مان را وصله پينه ...
درخت آرزو
یك روز قشنگ آفتابي در جنگل بود. صدايي از بالاي درخت مي آيد. يعني چه شده است؟ آقا جغده به خانه جديدش نقل و مكان كرده بود و مشغول باز كردن جعبه هاي اسبابش بود. آقا جغده فكر مي كرد كه كلاهك آباژورش را ك ...