داستان چهار کس که زبان هم را نمی فهمیدند
چهار تن با هم همراه بودند یکی ترک و یکی تازی، یک فارس و یکی رومی. به شهری رسیدند. یکی از راه دلسوزی به آنان یک درهم پول داد که غریب بودند. فارسی زبان: «با این پول انگور بخریم.» ...
طناب
طناب داستان درباره یک کوه نورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود .او پس از سالها اماده سازی .ماجراجویی خود را اغاز کرد ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از ...
صدای عشق
در ساحلی نشسته بودم ناگهان صدایی به من گفت شرط عشق را به جا بیاور و بنویس، گفتم: قلم ندارم! گفت: استخوانت را قلم کن! گفتم: جوهر ندارم! گفت: خونت را جوهر کن! گفتم: کاغذ ندارم! گفت: پوستت را کاغذ کن! گف ...
یکه و تنها
يکه و تنها ساعت دوی بعد ازظهر روز شنبه بود. نورطلايی خورشيد عالمتاب با درخشش و جلايش ويژۀ نيمۀ اول فصل تابستان، جسم و جان طبيعت را چنان گرم و داغ ساخته بود که مپرس!درگرمای شديد اين روز، صفدربلوچ يکه ...